ره عشق

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق و دیوانه که ماییم
بر ما نظری کن که درین ملک غریبیم
بر ما کرمی کن که درین شهر گداییم
ما را به تو سریست که کس محرم ان نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم؟؟
**************************
*************************
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی ازین زندگانیم
گوش زمین به ناله من نیست اشنا
من طایر شکسته پر اسمانیم
گیرم که اب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی هم زبانی ام
دارم هوای دیدن یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
گفتی که اتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر اتش نشانیم...