خلوص نیت

 

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد.

مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم!

-  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.

 

فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.

 

زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: 

فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

 

فال حافظ بهاربيست _ نيت كنيد و اشاره فرماييد 

تقدیم به او ...

عشق نیکو:باز هم  سلام سلامی که می دانم باز هم بی جواب می ماند

باز هم یک شاخه گل گلهایی که می دانم خشک می شود

 حساب روزها دیگر از دستم در آمده درست نمی دانم چند روز  شده که

اینطور در بستر بی حال افتاده ام و نای هیچ کار ندارم

درست شده ام مثل زمان بچگی موقعی که داداشم مرا به چرخ و فلک سوار می کرد

 و مرا با دست می چرخاند ، می چرخاند تا سرم گیج می رفت

 به حدی که می خواستم غی کنم وقتی التماس می کردم که نگهم دار بدتر می کرد آنگاه به گریه می افتادم و می گفتم الان خودم را پرت مي كنم البته دروغ می گفتم زیرا با تمام قوا میله چرخ و فلک را چسبیده بودم و اگر ازرائیل هم می آمد ول کن نبودم و لی با گفتن این حرف برادرم سرعت را کم می کرد و مرا نگه می داشت وقتی می ایستادم تمام پيرامونم را در حركت مي ديدم حركتي شبيه موج ها دريا، روي پايم بلند مي شدم اما ديگر دستم به جايي بند نمي شد و به زمين مي خوردم نمي دانم اين حركت و گريه كردن من براي برادرم چه كيفي داشت اصلا نمي دانم چرا او اين كار را با من مي كرد .

آري درست شده ام مثل آن روزها و باز سرم گيج مي رود به حدي كه مي خواهم غي كنم و توان پا شدن ندارم هر چه التماسش را مي كنم فايده ندارد و بدتر مي كند انگار بايد باز به گريه بيفتم و بگويم الان خودم را پرت مي كنم البته اينبار دروغ نمي گويم زيرا اين حس پرواز در من از چهار سال پيش خيلي قوي تر است اما فكر مي كنم ديگر، اگر هم خودم را هم پرت كنم هم دل كسي براي من به رحم نخواهد آمد پس چه فايده دارد وقتي كه نه مرده و نه زنده آدم براي كسي ارزش داشته باشد، اينجاست كه وقتي نه راه رفتن برايت مي ماند و نه راه ماندن عذاب بيشتري خواهي كشيد بايد به ناچار يك گوشه بخوابي و پتويي را بر روي سرت بكشي تا حاله هاي نور كه از پنجره اتاق به داخل مي تابند چشمانت را اذيت نكنند و گوشي را در گوش فرو كني و به آهنگ خودكشي محسن چاوشي گوش دهي . آنگاه است كه باز هم خوابت مي برد يك خواب واهي، نمي توان تشخيص داد چند ساعت خوابيدي چون عقربه هاي ساعت دو روز است كه مثل من خوابيده اند و هميشه ساعت 6 بعد از ظهر را نشان مي دهند وقتي در خواب مثل يك تخته شناور بر روي امواج آب حركت مي كني ناگاه با صداي زنگ تلفن بر مي خيزي بلند مي شوي تا تلفن را جواب دهي و فكر  مي كني همان كه چند روز است انتظارش را مي كشي پشت تلفن است اما وقتي بلند مي شوم  تمام پيرامونم را در حركت مي بينم حركتي شبيه موج هاي دريا روي پايم بلند مي شوم اما ديگر دستم به جايي بند نمي شد و به زمين مي خورم نمي دانم اين حركت براي او چه لذتي دارد اصلا نمي دانم چرا او با من اين كار را مي كرد به سختي خودم را به تلفن اتاقم مي رسانم اما شماره ديگري را مي بينم و بي اختيار گوشي را جواب نمي دهم امروز قيافه ام را در آيينه نگاه كردم شوخي نكرده باشم دو سه قدمي از ترس به عقب رفتم و شانه هايم لرزيد چهره ام برايم بيگانه بود انگار خودم را نمي شناختم موهاي ژوليده چشم هاي ورم كرده لب هاي قلوه اي متورم ريش هاي دان دان اصلاح نشده واي كه ديگه طاقت نگاه كردن در آيينه را نداشتم بر خلاف دو روز گذشته آفتاب سوزاني مي تابد دستهايم را به هم گره مي كنم و پشت سرم مي اندازنم و با ساعد سرم را فشار مي دهم طوري كه مي خواهد استخوان هاي سرم خورد شود چهار سال پيش هم چنين بودم نمي دانم چرا چهار سال پيش راحت به گريه مي افتادم ولي الان خبري از اشك نيست شايد هم به آن دليل باشد كه آنوقت ها فكر مي كردم پرت شدنم از جايي براي ديگران مهم خواهد بود در خيال خودم را بالاي پل  كارچان در نيمه هاي شب عبور مي ديدم كه نامه اي در دستم بود شايد هم نامه نبود، درست است نامه نبود شعر هاي رنجنامه ام بود و يك فيلم ويدئويي كه در آن با همه خدا حافظي كرده بودم و دليل خود كشي خودم را نوشته بودم . نوار را روي كاغذ ها گذاشتم و مانند جوجه اي كه تازه پريدن را آموخته است خودم را از بالا به پايين پرت كردم اما هرچه به پايين حركت كردم ، به جايي نمي رسيدم مي چرخيدم و همچنان به پايين مي رفتم درست مثل آن زمان بچگي موقعي كه داداشم مرا به چرخ و فلك سوار مي كرد و مرا با دست مي چرخاند ، مي چرخاند تا سرم گيج مي رفت به حدي كه مي خواسم غي كنم .

با خودم مي گفتم داد بزنم شايد كسي صدايم را بشنود اما هر چه تلاش مي كردم صدايي از گلويم بيرون نمي آمد در ميان راه به خوابي كه ديده بودم فكر مي كردم نمي دانم برايتان خوابم را تعريف كرده ام يا نه . خواب خوشي بود در ميان دشت بزرگي بودم كه پر بود از گلها بهاري زرد ، آن دور ها را كه نگاه كردم او را ديدم او را كه معصومانه مثل بچه ها در لا به لاي گلها مي دويد و موهايش را نسيم باد نوازش مي داد او دست چپش را روي گلها مي كشيد و خنده كنان مرا نگاه مي كرد صداي خنده اش در دشت مي پيچيد و صدا را چندين بار مي شنيدم .

خواستم به طرفش بروم اما هر چه به سمتش مي رفتم از من دورتر  و دور تر مي شد و همچنان معصومانه مثل بچه ها در لا به لاي گلها مي دويد و موهايش را نسيم باد نوازش مي داد و دست چپش را روي گلها مي كشيد و خنده كنان مرا نگاه مي كرد صداي خنده اش در دشت مي پيچيد با خود افسوس مي خوردم كه باز هم نتوانستم حرف هايي كه با او دارشتم بهش بزنم  و خودم را سبك بكنم و باز هم سنگينش را روي سينه ام حس كردم نمي دانستم كجاي زمان قرار داشتم و وقتي چشم باز كنم كجا خواهم بود هيچ چيز را به خاطر نداشتم نمي دانستم چطور به ايجا آمده ام.

 نمي دانم چطور شد كه يك هو به اين فكر افتادم كه بچه بازي گوشي آن فيلم ويدئو را برداشته و كاغذ ها را دور ريخته تنم لرزيد به خودم آمدم اما جايي را نمي توانستم ببينم فقط صداي دكتري را شنيدم كه مي گفت روپوش نويي كه به تن داشتم با خون يكي شده آخر از بدن اين بيمار خون زيادي رفت ، باز هم به نا كجا آباد رفتم نمي دانم ساعت ها يا شايد هم روز ها در خواب بودم زمان از دستم بيرون آمده بود خودم را روي تخت بيمارستان يافتم در حالي كه دو پرستار زن مرا از راهرويي حركتم مي دادند بي اختيار پرسيدم مادرم كجاست ساعت چنده اما منتظر جواب نماندم يعني نمي توانستم بمانم و دوباره خود را در همان طونلي كه آن شب ازش پايين مي رفتم ديدم همانطور با سرعت سر سام آوري به پايين مي رفتم نا چار به گريه افتادم و مانند بچه هاي يتيم گريه كردم صدايي را شنيدم كه مي گفت: تو را خدا گريه نكن گريه واست خوب نيست . چغدر اين صدا برايم آشنا بود  آيا من قبلا اين صدا را شنيده بودم!؟ در خواب بود يا در بيداري!؟ نمي توانستم اين دو را از هم تميز دهم !

شايد شما افرادي را كه در سالن تنيس را تما شا مي كنند ديده باشيد كه بي اختيار سرشان را از چپ به راست مي چرخانند . منم در آن لحظه چند باري اين حركت را انجام دادم كيف خاصي داشت كيفي كه وصف نا پذير بود باز هم همان حركت را انجام مي دادم صداي مادرم به گوشم آشنا آمد كه فرياد مي زد :اي خدا سرت را اينجور نكن ، باز همان صداي قبلي را شنيدم هماني كه مي گفت: تو را خدا گريه نكن گريه واست خوب نيست آري آن صداي خواهرم بود خواهر كوچك مان بود كه مي گفت: نگران نباش داره به هوش مياد .

آري من اين مدت را بي هوش بودم و حال هم در بيمارستان بستري بودم احساس كردم كه تمام بدنم ورم كرده است هر چه كوشيدم كوچكترين حركتي را در خود نمي ديدم مي دانستم كه محكوم به مرگم زود دلم مي شكست و به گريه مي افتادم حالم به مراتب بد تر و بد تر مي شد صبح روز بعد از خواهرم كه از همه بيشتر مرا مي فهميد خواستم كه آقاي فلاني را به بالاي سرم بياورد .فلاني هم طبق خواسته من چند ساعت بعد به بالاي سرم حاضر شد ، اما ترديد داشتم كه حرفهايي كه سينه ام را فشار مي دهد را براي او به زبان بياورم يا نه اما مي دانستم كه فلاني درك بالايي دارد و حتما مرا خواهد فهميد و درخواست خودم را كه خواهان حضور كسي كه به خاطرش اين بلا را به سر خود اورده بودم شدم و فلاني هم بدون هيچ حرفي اتاق مرا ترك كرد و غروب با او برگشت وقتي چشمم به چشمش افتاد قلبم از زدن ايستاد او همانطور جلو در اتاق ايستاده بود با ديدي كه همه نسبت به معلولين دارند به من نگاه مي كرد فلاني كه بالاي سرم بود به او خيره شدم انگار كه فهميد چه مي خواهم و به آرامي ملحفه را روي صورتم كشيد او هم از در به بيرون رفت و فلاني هم به دنبالش مي دانستم كه او از همه چيز با خبر بود و مي دانست كه من براي او خودم را به اين روز انداختم و نيز مي دانستم كه در پشت اتاقم بغض كرده و حاله اي از اشك دور چشمانش را پوشانده است .

اما افسوس كه اينها همه خيالاتي بود كه تند و تند از جلو پرده افكارم رد مي شدند اما هرگز نمي تواستم گريه كنم چون اگر اينبار فكر پرت كردن را از سر خود بگزرانم مطمئن هستم كه انگيزه اي براي گريه نيست ، پس پرت كردن خود از بلندي ها چه حاصلي برايم داشت ...

 

(از نوشته هاي محسن صفري كارچاني دوشنبه 7/2/1388 ه.ش ساعت 14:55 تقديم به او ...)

 

داستان جزيره گنج


      دريافت

 

عنوان اثرداستان جزيره گنج

موضوعرمان

نويسنده  :  ايند بلايتون

مترجم     :  زهرا خواجه امير لو

فرمت      :  صفحه وب HTML

معرف      : 

تاريخ درج   :  28/01/1388

مشاهده    :  353

توضيحات : 

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:" عزیزم اما یک روز دیگر هم گذشت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن"

لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت :" آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته و آن که امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید "

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن".

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای دستانش بریزد .قدری ایستاد... پیش خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود .می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!

عشق بی پایان

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

     

داستان زیبای عشقی

داستان زیبای عشقی

توصیه می کنم حتما بخونیدش

عشق بی منت

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود

.
مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

داستان عشق پنهان

تقدیم به همه عاشقایی که جرات ابراز عشقشون را نداشتند و اونو از دست دادند

داستان عشق پنهان

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

مرگ فروشنده

 

      دريافت

 

عنوان اثرمرگ فروشنده

موضوعرمان

نويسنده  :  آرتور میلر

مترجم     :  ع.نوریان

فرمت      :  Adobe Acrobat Reader .PDF

معرف      :  قفسه برای اشتراک

تاريخ درج   :  29/01/1388

مشاهده    :  314

توضيحات : 

سفرنامه چین

 

      دريافت

 

عنوان اثرسفرنامه چین

موضوعرمان

نويسنده  :  خواجه غیاث الدین نقاش

مترجم     :  

فرمت      :  Adobe Acrobat Reader .PDF

معرف      :  قفسه برای اشتراک

تاريخ درج   :  30/01/1388

مشاهده    :  170

توضيحات : 

شب بی پایان

 

      دريافت

 

عنوان اثرشب بی پایان

موضوعرمان

نويسنده  :  الیستر مکلین

مترجم     :  حسن افشار

فرمت      :  Adobe Acrobat Reader .PDF

معرف      :  قفسه برای اشتراک

تاريخ درج   :  01/02/1388

مشاهده    :  123

توضيحات : 

کلثوم ننه

  

      دريافت

 

عنوان اثرکلثوم ننه

موضوعمجموع داستان

نويسنده  :  آقا جمال خوانساری

مترجم     :  

فرمت      :  Adobe Acrobat Reader .PDF

معرف      :  قفسه برای اشتراک

تاريخ درج   :  01/02/1388

مشاهده    :  137

توضيحات :  صادق هدایت درباره این کتاب نوشته است:تنها کتابی که میشود گفت راجع به آداب و رسوم عوام نوشته شده همان کتاب معروف کلثوم ننه تالیف آقا جمال خوانساری است .اگرچه بعضی از مطالب آن اغراق آمیز به نظر می آید،زیرا نباید فراموش کرد که بیشتر این عادات و خرافات امروزه منسوخ شده و از بین رفته است و چیزی که قابل توجه است حتی پیرزن ها هم آن را با نظر تمسخر تلقی میکنند

اينجا كسي تنهاست

 

      دريافت

 

عنوان اثراينجا كسي تنهاست

موضوعداستان کوتاه

نويسنده  :  داوود محمدي

مترجم     :  

فرمت      :  Adobe Acrobat Reader .PDF

معرف      :  سميراميس آوانسيان

تاريخ درج   :  26/05/1387

مشاهده    :  1178

توضيحات :  داستاني از يك عاشقي

عشق وعبادت

 عشق وعبادت

 چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :
 
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
 " هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
 
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
 
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.
 
 
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
 
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
 
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي  ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
 
عبادت عشقيست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول  است که به اوج تماميت رسيده باشي.

لیلی زیر درخت انار نشست

به نام تک پرستوی جزیره ی عشق

شـمـشـیـر تیـز ، زود یکـی را دو تـا کند
شمشیر سرخ عشق دو تا را یکی کند1

لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد. عاشق شد و گل داد. سرخ سرخ. گل ها انار شدند. داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند. دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

چه خوش گفت آن پیر2 که عشق آمدنی است نه آموختنی ، پس چگونه توصیف توان کردن چیزی را که نتوان آموخت؟ چگونه می توان گفت چون و چند عشق را؟
به دنبال عشق بودم ، از انسان ها کس جوابم نداد که انسان را کس توان آموختن عشق نبود. سوی کاینات شدم ، رو به سوی کاینات3 بکردم و گفتم مگر عشق چیست که خواجه ام4 سلطانی عالم را طفیلش خوانده5 ، زلیخا را از پرده ی عصمت برون کرده6 و زبان عاشقان را سر بیانش خامه ای نیست؟7  از کاینات باد صبا مرا گفت سخن عشق نه آن است كه آید به زبان ، كوتاه كن این گفت و شنود.8 گفتم اما خواجه گفت سخن عشق نشانی دارد.9 گفت بلی دارد اما از آن حذر کن و عاشق مشو گر توانی که والله ضعیف و ناتوانی كه نه صبر داری نه یارای ایست.10 گفتم ای پیامبر عشاق ، از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار!11 جهانیان همه گر منع من كنند از عشق ، من آن كنم كه خداوندگار فرماید12 ؛ زیرا از چشمه ی عشق وضو ساخته ام13 ، پس منعم مكن ز عشق كه مرا سودای عاشقی در سر است و اسیر عشق شدن چاره ی خلاص من است.14 مِه صبا را گفت چرا از عشق برایش نمی گویی؟ صبا گفت چه بگویم كه در حریم عشق ، نتوان دم زد از گفت و شنید.15 مِه گفت آری ، درست است. عشق را به هیچ چیز تشبیه نتوان كرد ؛ زیرا كه هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از عشق نیست...! سپس مه رو به سوی سایر كاینات كرد و گفت: قصه و رمز و راز عشق را برایش بگویید. از كاینات ، آسمان گفت عشق یعنی طوفانی شدن و آن گاه ابر گفت باریدن ، درخت گفت یعنی خشكیدن ، کوه  گفت آتش فشان گشتن و آتش گفت خاكستر شدن. به دریا نگاه کردم. خشم و بی کرانگی در او موج می زد. گفتم تو نیز چیزی بگو ، عشق یعنی چه؟ دریا گفت عشق یعنی طوفانی شدن و باریدن ، سپس خشكیدن و سوختن و در نهایت خاكستر شدن و کویر گشتن. گفتم ای مه ، تو چگونه توصیف می كنی عشق را؟ مه مرا گفت: عشق چون نبردی سهمگین است ؛ سهل شروع شود ، سخت پایان یابد و فراموش کردنش محال است. در سرای عشق بازی و دلدادگی ، تو سیبی و عشق چاقو. راهی است راه عشق كه هیچش كناره نیست ، آن جا جز آن كه جان بسپارند چاره نیست.16 عشق ، عاشق را در کام نیستی می کشد تا به او حیاتی تازه دهد. عشق سرطان دوست داشتن است. عشق ویران کردن خویش است. عقد دائمی انسان است با غم. عشق ، دوست داشتن ساختن است. گفتم چه زیباست عشق! چگونه عشق را تجربه کنم؟ این بار زمین پاسخ گفت ؛ دست از مس وجود چو مردان ره بشوی ، تا كیمیای عشق بیابی و زر شوی.17 گفتم یعنی چه كنم؟ گفتنم یعنی راه عشق را در پیش بگیر. گفتم به كدام سو است راه عشق؟ مه گفت فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست ، كجاست شیر دلی كز بلا نپرهیزد18 تا راه عشقش نشان دهم؟ گفتم روندگان طریقت رهِ بلا سِپُرند ، رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز؟19 بگو كه از بلا ترسی ندارم. و بدین ترتیب ، مه راه عشق را نشانم داد و گفت آن را در خاور20 جست و جو کن ؛ اما بدان در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است و بسی وسوسه ی اهریمن.21 گفتم بگویید عشق چگونه است و به چه شکل است تا اگر او را دیدم بازشناسمش؟ گل سرخی سر برآورد و گفت من که نمی دانم اما می دانم که از من خوشبوتر است. پروانه ای که آن جا بود گفت و از من هم زیباتر است و شنیده ام که از شمعی که در آن سوخته ام هم سوزنده تر است. گفتم صدایش...؟ صدایش چگونه است؟ پیک صبا که تا آن موقع ساکت بود برگ ها و گلبرگ ها را نوازش آرامی کرد و به همان آرامی با خود در زیر لب گفت عشق که در دهان نیست که صدایش را می جویی ؛ عشق در چشم است و در نگاه است و در نظر. و سپس رو به من آورد و در زلف هایم تنید و گفت عشق ساکت است ، سکوت است ، سکوت محض است ؛ اما... اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر خواهد بود. گفتم رنگش...؟ از رنگش برایم بگویید؟ عشق چه رنگی است؟ مه گفت عشق بی رنگ است ، پر رنگ است ، رنگ رنگ است ؛ اصلا عشق خود رنگ است. عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پر پرستویی است که مشغول ساختن آشیانه ای است برای آسایش جفتش. و گاهی به رنگ آرزوهایی است که در قلب هایمان پنهان کرده ایم و گاهی دیگر به رنگ گره ی بی اختیار نگاهی است که نمی توان آن را باز کرد. سر در گریبان تفکر فرو بردم. سعی کردم با پیکربندی آن چه شنیده بودم تصویری از عشق بسازم. هر چه بیشتر سعی کردم کمتر موفق شدم. صبا سبب سکوتم را جویا شد. گفتم هر چه می کنم تا شنیده هایم را پیش چشمم بیاورم نمی توانم. زمین لبخندی زد و گفت تو هرگز قادر نخواهی بود با مشتی گلبرگ پرپر شده ، یک گل بسازی. حق با او بود. تصمیم گرفتم هر جور شده خود آن را تجربه کنم. مه گفته بود عشق در خاور است ، خاور جایگاه خوبی ها است. محل روشنایی است. بی درنگ راه خاور را در پیش گرفتم. دور نبود. در خاور ؛ جایگاه خوبی ها و روشنایی ها ، غرق در محبت و مهر شدم و عشق را یافتم و با عشق خدا را یافتم. خدایی نو ، خدای محبت و دوست داشتن ، خدای دهنده ی عقل و احساس و اختیار و بخشاینده ی ناب ترین فرصت ها به انسان. بلی... عشق را یافتم و عاشق شدم. از زمانی که عاشق شدم به مذهبی ایمان آوردم که باورها ، ایمان و اعتقادم بی آن هیچ است و همه چیز بی آن هیچ ؛ مذهبی به نام عشق که زیباترین رابطه ی انسانی است با خدا. با عشق صادقانه و معصومانه خندیدن در دنیای تمسخرها و ریشخندها را آموختم ؛ صداقت و ایمان و اعتقاد را هم. و در کنار این آموختن ها ، با قدرت عشق ، دردها را از یاد بردم و همدردی را باور کردم و باور کردم که کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد و من با عشق دوباره آغاز شدم. عشق خرقه ی زهد بر تنم کرد و جام می بر کفم گذاشت.22 عشق مرا وارد مبارزه ای لذت بخش کرد و محبت کردن را به من آموخت. با عشق درد را بهتر از هر احساسی درک کردم ؛ البته درد را پیش از این از دور می شناختم ، اما با عشق دردی عظیم را تجربه کردم. در کنار عشق عمیق ترین کینه ها و عظیم ترین نفرت ها را اندوختم برای دفاع از چیزهایی که عاشقانه می پرستمشان و نیز برای مبارزه با هر آنچه دوست داشتنی هایم را نابود می کند. با عشق من تغییر کردم و یا چیزی بسیار عظیم تر از تغییر ، فرو ریختم و دوباره بنا شدم و این بار آغاز آنی شدم که او پایان من بود.
بلی! من عشق را یافتم در حالی که آتشی بود بر تار و پود همه ی عالم.23

ای کـه دایـم بـه خویـش مغـروری
گر تو را عشق نیست معذوری24

 

نوشته ی میثم عربی 

داستان عشق

 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه

يکديگررا دوست داشتند...

زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم...

مرد جوان : نه، اينجوري بهتره ...

زن جوان : خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگي که منو دوست داري...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : منو محکم بگير...

زن جوان : خوب حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر

خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.....

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن ترمزموتورسيکلت رخ داده ، يکي از دو سرنشين زنده مانده و ديگري درگذشت، مرد جوان که از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود ،پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوست دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

دختر آسمان

 

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد
دكتر گفت كیه در را شكستي! بيا تو..
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم ! و در حالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!
دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ٬ من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.
دختر گفت : ولي دكتر من نمي توانم . اگر شما نياييد او مي ميرد.
و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد٬ جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي؟
مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!


http://angelnet.ru/angel.jpg

حقه ناب!

 

حقه ناب!
نويسنده:شروود هارتمن

قسمت اول
مترجم: سهراب برازش

فرانك والتون با ديدن صفحه‌هاي هدف در زيرزمين‌ خانه‌اش لبخندي برلبانش نقش بست و زيرلب چيزي زمزمه كرد. هر شش گلوله‌اي كه از فاصله 6 متري با دو هفت‌تير شليك كرده بود تقريبا به وسط صفحه اصابت كرده بودند. صفحه را عوض كرد و فاصله‌اش را از آن، يك متر افزايش داد. فشنگ‌هاي مشقي ديگري را نيز درون هفت‌تيرها قرار داد و به صورتي كاملا حرفه‌اي از چپ و راست شليك كرد و روي هر كدام از صفحه‌ها باز هم شش گلوله ديگر. نتيجه كار مثل قبل رضايتبخش بود. سپس صفحه‌ها را حدود 3 متر دورتر قرار داد. تمام چراغ‌ها را به جز يكي كه پشت صفحه‌ها بود خاموش كرد. والتون پشتش را به صفحه‌ها كرد و ايستاد. سپس با يك حركت ناگهاني برگشت و شش گلوله ديگر شليك كرد. چراغ‌ها را روشن كرد و هر دو هفت تير را روي ميزكارش گذاشت. بعد نتيجه موفقيت‌آميز تيراندازيش را مشاهده كرد.

فرانك با خوشحالي دستانش را به هم ماليد. زحمات چند ماهه‌اش به بار نشسته بود و اكنون با مهارت ماشه را مي‌‌چكاند. حالا وقتش رسيده بود كه مرحله اول نقشه‌اش را به اجرا در آورد. به طر ف ميز رفت و نقشه‌اش را دوباره بررسي كرد. مرحله ابتدايي تنها بخش كوچكي از مجموع نقشه به حساب مي‌آمد، اما اهميت آن را نبايد دست كم مي‌گرفت. هفت تير بادي را روي پايه‌اي كه خودش درست كرده بود گذاشت و با سيم نازكي كه از حلقه ماشه عبور داده بود قلابي درست كرد و از طريق آن هفت‌تير را به پايه بست. طرف ديگر هفت‌تير را نيز به سيستمي كه از فاصله‌اي دورتر ماشه را مي‌چكاند و به يك ساعت قابل تنظيم متصل بود وصل كرد. ساعت را روي 40 ثانيه تنظيم كرد و منتظر ماند. درست همزمان با آخرين تيك گلوله شليك شد. فرانك هفت‌تير مشقي را از روي سيستم برداشت، يك تپانچه 9 ميلي‌متري خوش دست از داخل كشوي ميز برداشت، آن را پاك كرد و در كيفش گذاشت.

هنگامي كه مونيكا همسرش، او را براي شام صدا زد چراغ‌ها را خاموش كرد و از زيرزمين خارج شد.

فرانك والتون در منطقه آرامي در حومه شهر، در يكي از خانه‌هاي ويلايي گرانقيمت زندگي مي‌كرد. اقساط ماهيانه‌اي كه او بابت خانه‌اش مي‌پرداخت بسيار سنگين بود. انگيزه نقشه‌اي كه كشيده بود، انگيزه‌اي بسيار قديمي بود، شايد به قدمت خود زندگي. مونيكا، همسر فرانك والتون، خيلي بلند پرواز بود و درآمدي كه شوهرش داشت براي بلندپروازي‌هاي او كفايت نمي‌كرد. او كه در كودكي دختري معمولي بود بعدها روز به روز به زيبايي‌اش افزوده گشت. با بروز اين زيبايي ظاهري اين ذهنيت كم‌كم در مونيكا، جان گرفت كه تنها بهترين و زيباترين چيزهاست كه درخور اوست و بايد برايش مهيا گردد. تحت چنين فشاري فرانك نيز مجبور بود تا مي‌تواند جان بكند و كار كند، تا بلكه خواسته‌هاي او را برآورده سازد. فرانك مردي چاپلوس بود كه با چرب زباني و دروغگويي خودش را دردل رئيسش جا كرده و توانمندي‌هايش را ماهرانه جلوه داده بود! ابتدا به عنوان كارمند ساده مشغول به كار شد، بعدها مشاور رئيس و سپس به سمت رئيس يكي از بخش‌ها و دست‌ آخر نيز به عنوان يكي از شركاي فروشگاه گريسي مشغول به كار شد. حالا ديگر رسيدن به جايگاه بالاتر برايش تقريبا غيرممكن مي‌نمود.

اما مونيكا گوشش به اين مسائل بدهكار نبود و همچون گذشته ولخرجي مي‌كرد، يك روز كه فرانك در كافه دنجي نشسته و مشغول نوشيدن قهوه بود اين نقشه به ذهنش رسيد. تقريبا عادت كرده بود كه هر روز پيش از صرف ناهار دو فنجان و قبل از رفتن به منزل يك فنجان قهوه در آنجا بنوشد. بي‌آن كه دختر گريسي كلمه‌اي با او رد و بدل كند آن نقشه را در ذهنش جان داد. فرانك اغلب هنگام نوشيدن دومين قهوه دخترك را آنجا مي‌ديد كه مشغول نوشيدن نوشابه الكلي است. گويا چند ساعتي آنجا مي‌ماند چون زماني كه فرانك هنگام رفتن به خانه براي بار دوم وارد كافه مي‌شد او را مي‌ديدكه همچنان آنجا نشسته است.

آقاي گريسي مردي ثروتمند بود و بجز اعتياد دخترش به الكل هيچ مشكلي در زندگي نداشت. درست همان آدمي بود كه مي‌توانست اوضاع نابه‌سامان مالي فرانك را سروسامان دهد.

هنگامي كه فرانك تصميم گرفت دوشيزه گريسي را بدزدد، به اين فكر كرد كه اين كار بدون تمهيدات اساسي ممكن نيست. بنابر اين به دنبال جمع‌آوري اطلاعات كافي و مورد نياز بود. او همچنين نياز داشت كه در نشانه‌گيري با هفت‌تير مهارت خوبي به دست بياورد. براي به اجرا در آوردن نقشه‌اش نياز به مهارت كافي داشت. او دو هفت تير بادي خريد و با اشتياق فراوان شروع به تمرين كرد. بعدها، هنگامي كه به هنر تيراندازي كاملا مسلط شد با نام جعلي، يك صندوق پستي اجاره كرد. سپس به يك مغازه اسلحه فروشي يك تپانچه كاليبر 65/7 و از يك مغازه ديگر تپانچه9 ميلي‌متري سفارش داد تا برايش پست كنند.

در مدت چند ماهي كه تمرين تيراندازي مي‌كرد مدام تمام جزئيات را با دقت مورد بررسي قرار داده بود. فاصله پنجره اتاق خوابش را تا تيرهاي چراغ برق واقع در پياده‌رو اندازه گرفت. سپس يكي از تپانچه‌ها را روي پايه‌اي كه به حفاظ پنجره پيچ كرده بود به سمت تيرچراغ برق ميزان كرد و اولين گلوله را شليك كرد. گلوله از كنار تيربرق رفت، اما بعد از تنظيم مختصري نتيجه كارش با موفقيت همراه شد. پايه را از پنجره دور كرد و با اداره برق تماس گرفت تا درمورد خاموشي چراغ مقابل منزلش سريعا اقدامات لازم را به عمل آورند.

مخفيگاه مناسبي كه او بعد از ربودن دوشيزه گريسي براي او در نظر گرفته بود كلبه شكار يكي از آشنايانش بود. اين كلبه در منطقه‌اي متروك و در قعر جنگلي انبوه از انظار، پنهان بود. استفاده از آن كلبه بسيار ساده بود.

او مي‌توانست در اين مكان دور افتاده به تمرينات تيراندازي‌اش نيز بپردازد. به سرعت توانست تيراندازي با آن دو هفت تير را همچون هفت‌تيرهاي بادي ياد بگيرد. يك روز كه به فروشگاه مك اورس رفته بود، چشمش به كيف سامسونتي افتاد كه به نظرش آمد به درد كارش مي‌خورد. تمام نامه‌ها و اخطاريه ها آماده بود. بعد از فراهم كردن اين مقدمات حالا كاملا آماده بود تا قدم آخر را بردارد.

مونيكا به سرعت شام را حاضر كرد و با عجله لباس‌هايش را براي مهماني آن شب پوشيد. بعد از اين كه فرانك روزنامه‌اش را خواند و اخبار تلويزيون را گوش كرد به همسرش كمك كرد تا همه جا را مرتب كنند. او با آمدن اولين مهمان خانه را ترك كرد. اين كار برنامه هميشگي‌اش بود. با اتومبيل به شهر رفت. مقابل مغازه آبميوه فروشي كه اغلب تا ديروقت باز بود توقف كرد و يك بطري نوشيدني الكلي ارزان قيمت خريد و آن را در داشبورد اتومبيلش گذاشت. سپس به پاركينگ عمومي كه حوالي بندر بود رفت. آنجا محله‌اي بود بد نام، كثيف و عقب مانده. جرعه‌اي از نوشيدني را خورد، انگار داشت خفه مي‌شد. فراموش نكرده بود كه بايد كمي از آن را روي كتش بريزد. بعد كه از اتومبيل پياده شد دكمه‌هاي پيراهنش را باز كرد، هفت تير كاليبر 65/7 را دوركمرش بست. قيافه‌اش شبيه اوباش آن منطقه شده بود. تلوتلو خوران خودش را به مغازه كثيف آبميوه‌فروشي رساند. يك اسكناس 10 دلاري بابت نوشيدني‌اش پرداخت و بي‌آن‌كه بقيه پولش را بشمارد آن را از فروشنده گرفت و در جيبش گذاشت. او فقط نصف نوشيدني الكلي‌اش را نوشيده بود، با اين حال بلند شد كه برود، اما هنگام خروج با دو مرد مشكوك كه با هم پچ‌پچ مي‌كردند و سرشان را تكان مي‌دادند، برخورد كرد.

فرانك كمي درنگ كرد تا آن دو را متوجه خود كند و بدين ترتيب عملا كاري كرد تا از سوي آنها تعقيب شود. سپس به گيشه بليت فروشي تنها سينماي درب‌و‌داغان آن محل رفت و 10 دلار بابت بليت پرداخت. دوباره بدون توجه بقيه پول را در جيبش گذاشت. به محض ورود به سينما صداي قدم‌هاي شتابزده‌اي از پشت سر به گوشش رسيد. شك نداشت، همان دو مرد بودند كه او را تعقيب مي‌كردند. تقريبا در رديف وسط صندلي‌اي انتخاب كرد و نشست. چيزي نگذشته بود كه متوجه شد دو صندلي پشت سرش نيز غيژغيژ كردند. تعقيب كننده‌ها نيز نشستند. فرانك لبخند زد. تا اينجا همه چيز طبق نقشه پيش رفته بود. در نهايت آرامش روي صندلي لم داد. حوصله به خرج داد تا تبليغات قبل از شروع فيلم تمام شود. بالاخره فيلم اصلي شروع شد. يك فيلم پرهيجان و اكشن! منتظر ماند، همين كه به صحنه‌هاي حساس فيلم رسيد از جا بلند شد و به طرف در خروجي حركت كرد. هنوز خارج نشده بود كه متوجه شد آن دو مرد پشت سرش به راه افتاده‌اند.

از طنين گام‌هايشان دريافت كه فاصله مناسبي با او دارند، سرانجام فرانك به خيابان كم نور و تاريكي پيچيد كه به پاركينگ منتهي مي‌شد. هنگامي كه به قسمت انتهايي خيابان كه تاريك‌تر بود نزديك شد، آن دو مرد پشت سرش شروع كردند به دويدن. كاملا به او نزديك شده بودند. در همين موقع فرانك برگشت و هفت تير كاليبر 65/7 خود را به طرف آنها گرفت و گفت: دست‌ها بالا!

آن دو چند ثانيه مات و مبهوت سرجايشان خشكشان زد. سپس فرانك آهسته گفت:‌اگر دست از پا خطا كنيد شليك مي‌كنم!

يكي از آنها كه دل و جرات بيشتري داشت گفت: اتفاقي افتاده، آقا؟ ما كه كاري نكرديم. فقط داشتيم گشتي در اين خيابان مي‌زديم. آن كافه را مي‌بينيد؟ مي‌خواستيم برويم آنجا. شما ما را اشتباه گرفته‌ايد.

آن يكي نيز حرف‌هاي دوستش را تاييد كرد و گفت: درسته ما اصلا كاري نكرديم، فقط داريم قدم مي‌زنيم.

فرانك خنديد و گفت: فكركرديد حواسم نيست؟ مي‌خواستيد جيبم را بزنيد. مي‌دانم نقشه‌تان همين بود! بعد آن دو را كاملا برانداز كرد و از قيافه طماع و در عين حال فلاكتي كه از سر و وضع‌شان مي‌باريد نتيجه گرفت كه آن دو كاملا به درد نقشه‌اش مي‌خورند.

- با 10 اسكناس 10 دلاري چطوريد؟

ترس از هفت تير اجازه نمي‌داد كه باب گفتگوي دوستانه بين آنها باز شود. جيم كه كمي هيكلي‌تر از روبرت بود گفت: حرفي نيست، قبوله.

روبرت با آن هيكل چاق و قد كوتاهش فقط با سر تاييد كرد.

فرانك هفت تيرش را داخل پيراهن زير كمر بندش گذاشت.

پس معطل نكنيد. بايد جايي برويم كه بتوانيم با هم مذاكره كنيم.

طول خيابان را طي كرده و به كافه كوچكي كه انتهاي خيابان بود رسيدند. فرانك با دست آنها را به قسمت دنجي از كافه هدايت كرد. بعد از اين كه پيشخدمت سفارش آنها را سر ميز آورد، فرانك خطوط كلي نقشه‌اش را براي آنها ترسيم كرد. هر دو تفهيم شدند. فقط جيم يك سوال داشت: چطور ممكن است بتوانيم روز روشن زني را بدزديم. آن هم از جايي كه يك عالمه آدم در رفت و آمد هستند؟ خب، معلوم است كه او داد و فرياد مي‌كند.

فرانك پاسخ داد: تو بايد طوري وانمود كني كه انگار همسرش هستي. او اغلب مست است. مدت‌هاست او را زير نظر دارم. فقط كافي است مدام به او بگويي: برويم، بايد برويم خانه.

با وضعيتي كه او دارد تازه اگر پليسي هم آنجا باشد به شما كمك خواهد كرد تا او را سوار اتومبيل كنيد.

جيم سوال ديگري هم داشت: تكليف دستمزدمان چه مي‌شود؟

‌ وقتي پول را از‌آقاي گريسي دريافت كردم در حضور خودتان سه قسمت مي‌كنم. جيم و روبرت با حالتي تحسين‌آميز او را تاييد كردند.

آنگاه فرانك گفت: بسيار خب. اين آخرين ملاقات ما خواهد بود تا وقتي كه كار به پايان برسد. فقط حواستان جمع باشد كه درست عمل كنيد. ماشين داريد؟

جيم زير لب گفت: آره

فرانك از جيب باراني‌اش دو تكه كاغذ رول شده بيرون آورد. نگاهي به آنها انداخت و يكي را به روبرت داد.

‌ آدرس مخفيگاه است. كليه اطلاعات ضروري در آن آمده، فردا صبح سري به آنجا بزن تا مسير را شناسايي كني بعد برگرد.

فرانك رو به جيم كرد و گفت: فردا راس ساعت 12 ظهر در كافه امپريال باش. من ساعت 15/12 مي‌آيم آنجا كه سوژه را نشانت دهم. بعد مي‌روي بيرون. او حدود ساعت 30/5 بعدازظهر كافه را ترك مي‌كند. طبق نقشه او را ربوده و به كلبه مي‌بريد. ساعت 30/8 با شما تماس خواهم گرفت.

فرانك كاغذ ديگر را كه نقشه خيابان‌ها بود روي ميز گذاشت. به نقطه‌اي از آن اشاره كرد و گفت: اين هم همان مكاني است كه پول تحويل گرفته مي‌شود. آنجا لوله‌اي درست زير تير چراغ برق قرار دارد. اين دو ضربدر همان جايي را نشان مي‌دهد كه شما بايد منتظر بمانيد؛ اينجا، يعني آن طرف خيابان روبه‌رويي مي‌توانيد پشت بوته‌ها مخفي شويد.

اتومبيلم گوشه‌اي در آن سوي خيابان پارك شده است. سوارش مي‌شويم و فلنگ را مي‌بنديم. وقتي پول را آوردند ‌ كه مهم‌ترين بخش نقشه‌مان است كسي جنب نمي‌خورد تا چراغ‌هاي خيابان خاموش شود. آن وقت مي‌رويم.

زن را چكار مي‌كنيم؟

قبل از اين كه كلبه را ترك كنيد دست و پايش را ببنديد. بعد او را به شهر مي‌آوريم و رهايش مي‌كنيم.

ادامه دارد

مشروطه خواهان

نام:مشروطه خواهان

موضوع:نمایشنامه

نام نویسنده:محمد رضا صادقی

حجم :۴۱۲.۶۲۴کیلو بایت

 

 دانلود

 سایت سازنده

يكوليا وتنهايي او

نام:يكوليا وتنهايي او

موضوع:داستان

نویسنده:تقی مدرسی

حجم:۴۱۲.۶۲۴کیلو بایت

 دانلود

 سایت سازنده

زنان بدون مردان

نام: زنان بدون مردان

موضوع:رمان

نویسنده:شهرنوش پارسي پور

حجم:۴۳۶.۷۶۴کیلو بایت

 

 دانلود

 سایت سازنده

از هفت تا نه و نیم

نام: از هفت تا نه و نیم

موضوع:داستان

نویسنده : عباس نعلبندیان

حجم:۱۷۰.۹۱کیلو بایت

فرمت :PDF

 دانلود

سایت سازنده

مجموعه داستانهاي كوتاه ومتون عاطفي

مجموعه داستانهاي كوتاه ومتون عاطفي

تنظيم از داتيس خواجه

موضوع:مجموعه داستانهاي كوتاه ومتون عاطفي

 دانلود حجم فایل۵۱/۱ مگابایت

 سایت سازنده