فرانك والتون با ديدن صفحههاي هدف در زيرزمين خانهاش لبخندي برلبانش نقش بست و زيرلب چيزي زمزمه كرد. هر شش گلولهاي كه از فاصله 6 متري با دو هفتتير شليك كرده بود تقريبا به وسط صفحه اصابت كرده بودند. صفحه را عوض كرد و فاصلهاش را از آن، يك متر افزايش داد. فشنگهاي مشقي ديگري را نيز درون هفتتيرها قرار داد و به صورتي كاملا حرفهاي از چپ و راست شليك كرد و روي هر كدام از صفحهها باز هم شش گلوله ديگر. نتيجه كار مثل قبل رضايتبخش بود. سپس صفحهها را حدود 3 متر دورتر قرار داد. تمام چراغها را به جز يكي كه پشت صفحهها بود خاموش كرد. والتون پشتش را به صفحهها كرد و ايستاد. سپس با يك حركت ناگهاني برگشت و شش گلوله ديگر شليك كرد. چراغها را روشن كرد و هر دو هفت تير را روي ميزكارش گذاشت. بعد نتيجه موفقيتآميز تيراندازيش را مشاهده كرد.
فرانك با خوشحالي دستانش را به هم ماليد. زحمات چند ماههاش به بار نشسته بود و اكنون با مهارت ماشه را ميچكاند. حالا وقتش رسيده بود كه مرحله اول نقشهاش را به اجرا در آورد. به طر ف ميز رفت و نقشهاش را دوباره بررسي كرد. مرحله ابتدايي تنها بخش كوچكي از مجموع نقشه به حساب ميآمد، اما اهميت آن را نبايد دست كم ميگرفت. هفت تير بادي را روي پايهاي كه خودش درست كرده بود گذاشت و با سيم نازكي كه از حلقه ماشه عبور داده بود قلابي درست كرد و از طريق آن هفتتير را به پايه بست. طرف ديگر هفتتير را نيز به سيستمي كه از فاصلهاي دورتر ماشه را ميچكاند و به يك ساعت قابل تنظيم متصل بود وصل كرد. ساعت را روي 40 ثانيه تنظيم كرد و منتظر ماند. درست همزمان با آخرين تيك گلوله شليك شد. فرانك هفتتير مشقي را از روي سيستم برداشت، يك تپانچه 9 ميليمتري خوش دست از داخل كشوي ميز برداشت، آن را پاك كرد و در كيفش گذاشت.
هنگامي كه مونيكا همسرش، او را براي شام صدا زد چراغها را خاموش كرد و از زيرزمين خارج شد.
فرانك والتون در منطقه آرامي در حومه شهر، در يكي از خانههاي ويلايي گرانقيمت زندگي ميكرد. اقساط ماهيانهاي كه او بابت خانهاش ميپرداخت بسيار سنگين بود. انگيزه نقشهاي كه كشيده بود، انگيزهاي بسيار قديمي بود، شايد به قدمت خود زندگي. مونيكا، همسر فرانك والتون، خيلي بلند پرواز بود و درآمدي كه شوهرش داشت براي بلندپروازيهاي او كفايت نميكرد. او كه در كودكي دختري معمولي بود بعدها روز به روز به زيبايياش افزوده گشت. با بروز اين زيبايي ظاهري اين ذهنيت كمكم در مونيكا، جان گرفت كه تنها بهترين و زيباترين چيزهاست كه درخور اوست و بايد برايش مهيا گردد. تحت چنين فشاري فرانك نيز مجبور بود تا ميتواند جان بكند و كار كند، تا بلكه خواستههاي او را برآورده سازد. فرانك مردي چاپلوس بود كه با چرب زباني و دروغگويي خودش را دردل رئيسش جا كرده و توانمنديهايش را ماهرانه جلوه داده بود! ابتدا به عنوان كارمند ساده مشغول به كار شد، بعدها مشاور رئيس و سپس به سمت رئيس يكي از بخشها و دست آخر نيز به عنوان يكي از شركاي فروشگاه گريسي مشغول به كار شد. حالا ديگر رسيدن به جايگاه بالاتر برايش تقريبا غيرممكن مينمود.
اما مونيكا گوشش به اين مسائل بدهكار نبود و همچون گذشته ولخرجي ميكرد، يك روز كه فرانك در كافه دنجي نشسته و مشغول نوشيدن قهوه بود اين نقشه به ذهنش رسيد. تقريبا عادت كرده بود كه هر روز پيش از صرف ناهار دو فنجان و قبل از رفتن به منزل يك فنجان قهوه در آنجا بنوشد. بيآن كه دختر گريسي كلمهاي با او رد و بدل كند آن نقشه را در ذهنش جان داد. فرانك اغلب هنگام نوشيدن دومين قهوه دخترك را آنجا ميديد كه مشغول نوشيدن نوشابه الكلي است. گويا چند ساعتي آنجا ميماند چون زماني كه فرانك هنگام رفتن به خانه براي بار دوم وارد كافه ميشد او را ميديدكه همچنان آنجا نشسته است.
آقاي گريسي مردي ثروتمند بود و بجز اعتياد دخترش به الكل هيچ مشكلي در زندگي نداشت. درست همان آدمي بود كه ميتوانست اوضاع نابهسامان مالي فرانك را سروسامان دهد.
هنگامي كه فرانك تصميم گرفت دوشيزه گريسي را بدزدد، به اين فكر كرد كه اين كار بدون تمهيدات اساسي ممكن نيست. بنابر اين به دنبال جمعآوري اطلاعات كافي و مورد نياز بود. او همچنين نياز داشت كه در نشانهگيري با هفتتير مهارت خوبي به دست بياورد. براي به اجرا در آوردن نقشهاش نياز به مهارت كافي داشت. او دو هفت تير بادي خريد و با اشتياق فراوان شروع به تمرين كرد. بعدها، هنگامي كه به هنر تيراندازي كاملا مسلط شد با نام جعلي، يك صندوق پستي اجاره كرد. سپس به يك مغازه اسلحه فروشي يك تپانچه كاليبر 65/7 و از يك مغازه ديگر تپانچه9 ميليمتري سفارش داد تا برايش پست كنند.
در مدت چند ماهي كه تمرين تيراندازي ميكرد مدام تمام جزئيات را با دقت مورد بررسي قرار داده بود. فاصله پنجره اتاق خوابش را تا تيرهاي چراغ برق واقع در پيادهرو اندازه گرفت. سپس يكي از تپانچهها را روي پايهاي كه به حفاظ پنجره پيچ كرده بود به سمت تيرچراغ برق ميزان كرد و اولين گلوله را شليك كرد. گلوله از كنار تيربرق رفت، اما بعد از تنظيم مختصري نتيجه كارش با موفقيت همراه شد. پايه را از پنجره دور كرد و با اداره برق تماس گرفت تا درمورد خاموشي چراغ مقابل منزلش سريعا اقدامات لازم را به عمل آورند.
مخفيگاه مناسبي كه او بعد از ربودن دوشيزه گريسي براي او در نظر گرفته بود كلبه شكار يكي از آشنايانش بود. اين كلبه در منطقهاي متروك و در قعر جنگلي انبوه از انظار، پنهان بود. استفاده از آن كلبه بسيار ساده بود.
او ميتوانست در اين مكان دور افتاده به تمرينات تيراندازياش نيز بپردازد. به سرعت توانست تيراندازي با آن دو هفت تير را همچون هفتتيرهاي بادي ياد بگيرد. يك روز كه به فروشگاه مك اورس رفته بود، چشمش به كيف سامسونتي افتاد كه به نظرش آمد به درد كارش ميخورد. تمام نامهها و اخطاريه ها آماده بود. بعد از فراهم كردن اين مقدمات حالا كاملا آماده بود تا قدم آخر را بردارد.
مونيكا به سرعت شام را حاضر كرد و با عجله لباسهايش را براي مهماني آن شب پوشيد. بعد از اين كه فرانك روزنامهاش را خواند و اخبار تلويزيون را گوش كرد به همسرش كمك كرد تا همه جا را مرتب كنند. او با آمدن اولين مهمان خانه را ترك كرد. اين كار برنامه هميشگياش بود. با اتومبيل به شهر رفت. مقابل مغازه آبميوه فروشي كه اغلب تا ديروقت باز بود توقف كرد و يك بطري نوشيدني الكلي ارزان قيمت خريد و آن را در داشبورد اتومبيلش گذاشت. سپس به پاركينگ عمومي كه حوالي بندر بود رفت. آنجا محلهاي بود بد نام، كثيف و عقب مانده. جرعهاي از نوشيدني را خورد، انگار داشت خفه ميشد. فراموش نكرده بود كه بايد كمي از آن را روي كتش بريزد. بعد كه از اتومبيل پياده شد دكمههاي پيراهنش را باز كرد، هفت تير كاليبر 65/7 را دوركمرش بست. قيافهاش شبيه اوباش آن منطقه شده بود. تلوتلو خوران خودش را به مغازه كثيف آبميوهفروشي رساند. يك اسكناس 10 دلاري بابت نوشيدنياش پرداخت و بيآنكه بقيه پولش را بشمارد آن را از فروشنده گرفت و در جيبش گذاشت. او فقط نصف نوشيدني الكلياش را نوشيده بود، با اين حال بلند شد كه برود، اما هنگام خروج با دو مرد مشكوك كه با هم پچپچ ميكردند و سرشان را تكان ميدادند، برخورد كرد.
فرانك كمي درنگ كرد تا آن دو را متوجه خود كند و بدين ترتيب عملا كاري كرد تا از سوي آنها تعقيب شود. سپس به گيشه بليت فروشي تنها سينماي دربوداغان آن محل رفت و 10 دلار بابت بليت پرداخت. دوباره بدون توجه بقيه پول را در جيبش گذاشت. به محض ورود به سينما صداي قدمهاي شتابزدهاي از پشت سر به گوشش رسيد. شك نداشت، همان دو مرد بودند كه او را تعقيب ميكردند. تقريبا در رديف وسط صندلياي انتخاب كرد و نشست. چيزي نگذشته بود كه متوجه شد دو صندلي پشت سرش نيز غيژغيژ كردند. تعقيب كنندهها نيز نشستند. فرانك لبخند زد. تا اينجا همه چيز طبق نقشه پيش رفته بود. در نهايت آرامش روي صندلي لم داد. حوصله به خرج داد تا تبليغات قبل از شروع فيلم تمام شود. بالاخره فيلم اصلي شروع شد. يك فيلم پرهيجان و اكشن! منتظر ماند، همين كه به صحنههاي حساس فيلم رسيد از جا بلند شد و به طرف در خروجي حركت كرد. هنوز خارج نشده بود كه متوجه شد آن دو مرد پشت سرش به راه افتادهاند.
از طنين گامهايشان دريافت كه فاصله مناسبي با او دارند، سرانجام فرانك به خيابان كم نور و تاريكي پيچيد كه به پاركينگ منتهي ميشد. هنگامي كه به قسمت انتهايي خيابان كه تاريكتر بود نزديك شد، آن دو مرد پشت سرش شروع كردند به دويدن. كاملا به او نزديك شده بودند. در همين موقع فرانك برگشت و هفت تير كاليبر 65/7 خود را به طرف آنها گرفت و گفت: دستها بالا!
آن دو چند ثانيه مات و مبهوت سرجايشان خشكشان زد. سپس فرانك آهسته گفت:اگر دست از پا خطا كنيد شليك ميكنم!
يكي از آنها كه دل و جرات بيشتري داشت گفت: اتفاقي افتاده، آقا؟ ما كه كاري نكرديم. فقط داشتيم گشتي در اين خيابان ميزديم. آن كافه را ميبينيد؟ ميخواستيم برويم آنجا. شما ما را اشتباه گرفتهايد.
آن يكي نيز حرفهاي دوستش را تاييد كرد و گفت: درسته ما اصلا كاري نكرديم، فقط داريم قدم ميزنيم.
فرانك خنديد و گفت: فكركرديد حواسم نيست؟ ميخواستيد جيبم را بزنيد. ميدانم نقشهتان همين بود! بعد آن دو را كاملا برانداز كرد و از قيافه طماع و در عين حال فلاكتي كه از سر و وضعشان ميباريد نتيجه گرفت كه آن دو كاملا به درد نقشهاش ميخورند.
- با 10 اسكناس 10 دلاري چطوريد؟
ترس از هفت تير اجازه نميداد كه باب گفتگوي دوستانه بين آنها باز شود. جيم كه كمي هيكليتر از روبرت بود گفت: حرفي نيست، قبوله.
روبرت با آن هيكل چاق و قد كوتاهش فقط با سر تاييد كرد.
فرانك هفت تيرش را داخل پيراهن زير كمر بندش گذاشت.
پس معطل نكنيد. بايد جايي برويم كه بتوانيم با هم مذاكره كنيم.
طول خيابان را طي كرده و به كافه كوچكي كه انتهاي خيابان بود رسيدند. فرانك با دست آنها را به قسمت دنجي از كافه هدايت كرد. بعد از اين كه پيشخدمت سفارش آنها را سر ميز آورد، فرانك خطوط كلي نقشهاش را براي آنها ترسيم كرد. هر دو تفهيم شدند. فقط جيم يك سوال داشت: چطور ممكن است بتوانيم روز روشن زني را بدزديم. آن هم از جايي كه يك عالمه آدم در رفت و آمد هستند؟ خب، معلوم است كه او داد و فرياد ميكند.
فرانك پاسخ داد: تو بايد طوري وانمود كني كه انگار همسرش هستي. او اغلب مست است. مدتهاست او را زير نظر دارم. فقط كافي است مدام به او بگويي: برويم، بايد برويم خانه.
با وضعيتي كه او دارد تازه اگر پليسي هم آنجا باشد به شما كمك خواهد كرد تا او را سوار اتومبيل كنيد.
جيم سوال ديگري هم داشت: تكليف دستمزدمان چه ميشود؟
وقتي پول را ازآقاي گريسي دريافت كردم در حضور خودتان سه قسمت ميكنم. جيم و روبرت با حالتي تحسينآميز او را تاييد كردند.
آنگاه فرانك گفت: بسيار خب. اين آخرين ملاقات ما خواهد بود تا وقتي كه كار به پايان برسد. فقط حواستان جمع باشد كه درست عمل كنيد. ماشين داريد؟
جيم زير لب گفت: آره
فرانك از جيب بارانياش دو تكه كاغذ رول شده بيرون آورد. نگاهي به آنها انداخت و يكي را به روبرت داد.
آدرس مخفيگاه است. كليه اطلاعات ضروري در آن آمده، فردا صبح سري به آنجا بزن تا مسير را شناسايي كني بعد برگرد.
فرانك رو به جيم كرد و گفت: فردا راس ساعت 12 ظهر در كافه امپريال باش. من ساعت 15/12 ميآيم آنجا كه سوژه را نشانت دهم. بعد ميروي بيرون. او حدود ساعت 30/5 بعدازظهر كافه را ترك ميكند. طبق نقشه او را ربوده و به كلبه ميبريد. ساعت 30/8 با شما تماس خواهم گرفت.
فرانك كاغذ ديگر را كه نقشه خيابانها بود روي ميز گذاشت. به نقطهاي از آن اشاره كرد و گفت: اين هم همان مكاني است كه پول تحويل گرفته ميشود. آنجا لولهاي درست زير تير چراغ برق قرار دارد. اين دو ضربدر همان جايي را نشان ميدهد كه شما بايد منتظر بمانيد؛ اينجا، يعني آن طرف خيابان روبهرويي ميتوانيد پشت بوتهها مخفي شويد.
اتومبيلم گوشهاي در آن سوي خيابان پارك شده است. سوارش ميشويم و فلنگ را ميبنديم. وقتي پول را آوردند كه مهمترين بخش نقشهمان است كسي جنب نميخورد تا چراغهاي خيابان خاموش شود. آن وقت ميرويم.
زن را چكار ميكنيم؟
قبل از اين كه كلبه را ترك كنيد دست و پايش را ببنديد. بعد او را به شهر ميآوريم و رهايش ميكنيم.
ادامه دارد