تقدیم به او ...


عشق نیکو:باز هم سلام سلامی که می دانم باز هم بی جواب می ماند ![]()
باز هم یک شاخه گل
گلهایی که می دانم خشک می شود
حساب روزها دیگر از دستم در آمده درست نمی دانم چند روز شده که
اینطور در بستر بی حال افتاده ام و نای هیچ کار ندارم![]()
درست شده ام مثل زمان بچگی موقعی که داداشم مرا به چرخ و فلک سوار می کرد
و مرا با دست می چرخاند ، می چرخاند تا سرم گیج می رفت
به حدی که می خواستم غی کنم وقتی التماس می کردم که نگهم دار بدتر می کرد آنگاه به گریه می افتادم و می گفتم الان خودم را پرت مي كنم البته دروغ می گفتم زیرا با تمام قوا میله چرخ و فلک را چسبیده بودم و اگر ازرائیل هم می آمد ول کن نبودم و لی با گفتن این حرف برادرم سرعت را کم می کرد و مرا نگه می داشت وقتی می ایستادم تمام پيرامونم را در حركت مي ديدم حركتي شبيه موج ها دريا، روي پايم بلند مي شدم اما ديگر دستم به جايي بند نمي شد و به زمين مي خوردم نمي دانم اين حركت و گريه كردن من براي برادرم چه كيفي داشت اصلا نمي دانم چرا او اين كار را با من مي كرد .
آري درست شده ام مثل آن روزها و باز سرم گيج مي رود به حدي كه مي خواهم غي كنم و توان پا شدن ندارم هر چه التماسش را مي كنم فايده ندارد و بدتر مي كند انگار بايد باز به گريه بيفتم و بگويم الان خودم را پرت مي كنم البته اينبار دروغ نمي گويم زيرا اين حس پرواز در من از چهار سال پيش خيلي قوي تر است اما فكر مي كنم ديگر، اگر هم خودم را هم پرت كنم هم دل كسي براي من به رحم نخواهد آمد پس چه فايده دارد وقتي كه نه مرده و نه زنده آدم براي كسي ارزش داشته باشد، اينجاست كه وقتي نه راه رفتن برايت مي ماند و نه راه ماندن عذاب بيشتري خواهي كشيد بايد به ناچار يك گوشه بخوابي و پتويي را بر روي سرت بكشي تا حاله هاي نور كه از پنجره اتاق به داخل مي تابند چشمانت را اذيت نكنند و گوشي را در گوش فرو كني و به آهنگ خودكشي محسن چاوشي گوش دهي . آنگاه است كه باز هم خوابت مي برد يك خواب واهي، نمي توان تشخيص داد چند ساعت خوابيدي چون عقربه هاي ساعت دو روز است كه مثل من خوابيده اند و هميشه ساعت 6 بعد از ظهر را نشان مي دهند وقتي در خواب مثل يك تخته شناور بر روي امواج آب حركت مي كني ناگاه با صداي زنگ تلفن بر مي خيزي بلند مي شوي تا تلفن را جواب دهي و فكر مي كني همان كه چند روز است انتظارش را مي كشي پشت تلفن است اما وقتي بلند مي شوم تمام پيرامونم را در حركت مي بينم حركتي شبيه موج هاي دريا روي پايم بلند مي شوم اما ديگر دستم به جايي بند نمي شد و به زمين مي خورم نمي دانم اين حركت براي او چه لذتي دارد اصلا نمي دانم چرا او با من اين كار را مي كرد به سختي خودم را به تلفن اتاقم مي رسانم اما شماره ديگري را مي بينم و بي اختيار گوشي را جواب نمي دهم امروز قيافه ام را در آيينه نگاه كردم شوخي نكرده باشم دو سه قدمي از ترس به عقب رفتم و شانه هايم لرزيد چهره ام برايم بيگانه بود انگار خودم را نمي شناختم موهاي ژوليده چشم هاي ورم كرده لب هاي قلوه اي متورم ريش هاي دان دان اصلاح نشده واي كه ديگه طاقت نگاه كردن در آيينه را نداشتم بر خلاف دو روز گذشته آفتاب سوزاني مي تابد دستهايم را به هم گره مي كنم و پشت سرم مي اندازنم و با ساعد سرم را فشار مي دهم طوري كه مي خواهد استخوان هاي سرم خورد شود چهار سال پيش هم چنين بودم نمي دانم چرا چهار سال پيش راحت به گريه مي افتادم ولي الان خبري از اشك نيست شايد هم به آن دليل باشد كه آنوقت ها فكر مي كردم پرت شدنم از جايي براي ديگران مهم خواهد بود در خيال خودم را بالاي پل كارچان در نيمه هاي شب عبور مي ديدم كه نامه اي در دستم بود شايد هم نامه نبود، درست است نامه نبود شعر هاي رنجنامه ام بود و يك فيلم ويدئويي كه در آن با همه خدا حافظي كرده بودم و دليل خود كشي خودم را نوشته بودم . نوار را روي كاغذ ها گذاشتم و مانند جوجه اي كه تازه پريدن را آموخته است خودم را از بالا به پايين پرت كردم اما هرچه به پايين حركت كردم ، به جايي نمي رسيدم مي چرخيدم و همچنان به پايين مي رفتم درست مثل آن زمان بچگي موقعي كه داداشم مرا به چرخ و فلك سوار مي كرد و مرا با دست مي چرخاند ، مي چرخاند تا سرم گيج مي رفت به حدي كه مي خواسم غي كنم .
با خودم مي گفتم داد بزنم شايد كسي صدايم را بشنود اما هر چه تلاش مي كردم صدايي از گلويم بيرون نمي آمد در ميان راه به خوابي كه ديده بودم فكر مي كردم نمي دانم برايتان خوابم را تعريف كرده ام يا نه . خواب خوشي بود در ميان دشت بزرگي بودم كه پر بود از گلها بهاري زرد ، آن دور ها را كه نگاه كردم او را ديدم او را كه معصومانه مثل بچه ها در لا به لاي گلها مي دويد و موهايش را نسيم باد نوازش مي داد او دست چپش را روي گلها مي كشيد و خنده كنان مرا نگاه مي كرد صداي خنده اش در دشت مي پيچيد و صدا را چندين بار مي شنيدم .
خواستم به طرفش بروم اما هر چه به سمتش مي رفتم از من دورتر و دور تر مي شد و همچنان معصومانه مثل بچه ها در لا به لاي گلها مي دويد و موهايش را نسيم باد نوازش مي داد و دست چپش را روي گلها مي كشيد و خنده كنان مرا نگاه مي كرد صداي خنده اش در دشت مي پيچيد با خود افسوس مي خوردم كه باز هم نتوانستم حرف هايي كه با او دارشتم بهش بزنم و خودم را سبك بكنم و باز هم سنگينش را روي سينه ام حس كردم نمي دانستم كجاي زمان قرار داشتم و وقتي چشم باز كنم كجا خواهم بود هيچ چيز را به خاطر نداشتم نمي دانستم چطور به ايجا آمده ام.
نمي دانم چطور شد كه يك هو به اين فكر افتادم كه بچه بازي گوشي آن فيلم ويدئو را برداشته و كاغذ ها را دور ريخته تنم لرزيد به خودم آمدم اما جايي را نمي توانستم ببينم فقط صداي دكتري را شنيدم كه مي گفت روپوش نويي كه به تن داشتم با خون يكي شده آخر از بدن اين بيمار خون زيادي رفت ، باز هم به نا كجا آباد رفتم نمي دانم ساعت ها يا شايد هم روز ها در خواب بودم زمان از دستم بيرون آمده بود خودم را روي تخت بيمارستان يافتم در حالي كه دو پرستار زن مرا از راهرويي حركتم مي دادند بي اختيار پرسيدم مادرم كجاست ساعت چنده اما منتظر جواب نماندم يعني نمي توانستم بمانم و دوباره خود را در همان طونلي كه آن شب ازش پايين مي رفتم ديدم همانطور با سرعت سر سام آوري به پايين مي رفتم نا چار به گريه افتادم و مانند بچه هاي يتيم گريه كردم صدايي را شنيدم كه مي گفت: تو را خدا گريه نكن گريه واست خوب نيست . چغدر اين صدا برايم آشنا بود آيا من قبلا اين صدا را شنيده بودم!؟ در خواب بود يا در بيداري!؟ نمي توانستم اين دو را از هم تميز دهم !
شايد شما افرادي را كه در سالن تنيس را تما شا مي كنند ديده باشيد كه بي اختيار سرشان را از چپ به راست مي چرخانند . منم در آن لحظه چند باري اين حركت را انجام دادم كيف خاصي داشت كيفي كه وصف نا پذير بود باز هم همان حركت را انجام مي دادم صداي مادرم به گوشم آشنا آمد كه فرياد مي زد :اي خدا سرت را اينجور نكن ، باز همان صداي قبلي را شنيدم هماني كه مي گفت: تو را خدا گريه نكن گريه واست خوب نيست آري آن صداي خواهرم بود خواهر كوچك مان بود كه مي گفت: نگران نباش داره به هوش مياد .
آري من اين مدت را بي هوش بودم و حال هم در بيمارستان بستري بودم احساس كردم كه تمام بدنم ورم كرده است هر چه كوشيدم كوچكترين حركتي را در خود نمي ديدم مي دانستم كه محكوم به مرگم زود دلم مي شكست و به گريه مي افتادم حالم به مراتب بد تر و بد تر مي شد صبح روز بعد از خواهرم كه از همه بيشتر مرا مي فهميد خواستم كه آقاي فلاني را به بالاي سرم بياورد .فلاني هم طبق خواسته من چند ساعت بعد به بالاي سرم حاضر شد ، اما ترديد داشتم كه حرفهايي كه سينه ام را فشار مي دهد را براي او به زبان بياورم يا نه اما مي دانستم كه فلاني درك بالايي دارد و حتما مرا خواهد فهميد و درخواست خودم را كه خواهان حضور كسي كه به خاطرش اين بلا را به سر خود اورده بودم شدم و فلاني هم بدون هيچ حرفي اتاق مرا ترك كرد و غروب با او برگشت وقتي چشمم به چشمش افتاد قلبم از زدن ايستاد او همانطور جلو در اتاق ايستاده بود با ديدي كه همه نسبت به معلولين دارند به من نگاه مي كرد فلاني كه بالاي سرم بود به او خيره شدم انگار كه فهميد چه مي خواهم و به آرامي ملحفه را روي صورتم كشيد او هم از در به بيرون رفت و فلاني هم به دنبالش مي دانستم كه او از همه چيز با خبر بود و مي دانست كه من براي او خودم را به اين روز انداختم و نيز مي دانستم كه در پشت اتاقم بغض كرده و حاله اي از اشك دور چشمانش را پوشانده است .
اما افسوس كه اينها همه خيالاتي بود كه تند و تند از جلو پرده افكارم رد مي شدند اما هرگز نمي تواستم گريه كنم چون اگر اينبار فكر پرت كردن را از سر خود بگزرانم مطمئن هستم كه انگيزه اي براي گريه نيست ، پس پرت كردن خود از بلندي ها چه حاصلي برايم داشت ...
(از نوشته هاي محسن صفري كارچاني دوشنبه 7/2/1388 ه.ش ساعت 14:55 تقديم به او ...)