فاصله

امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم.
فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن.
هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛
فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست.
آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم.
فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی.
در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی.
چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی خفه شو!
خيلی چيز ها هست که نمی دونی.
سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه.
با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم.
ولی...
هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی.
تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و
فقط متعلق به توست.
نيگام کن.
درست نيگام کن.
تو چشام.
هنوزم اينجام.
همون کوچه اولی.
يادته؟
ديگه پاهام رمق وايسادن نداره.
ولی بازم اينجا ميمونم.
تنها تر از هميشه.
و...
در انتظار تو...